غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
259
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
سلاطينى كه كشور مىگشايند * ز اخوانگوى دولت ميربايند نباشد از خلاف ظلمكيشان * بيك منوال دايم حال ايشان بيك نهضت گهى ملكى ستانند * گهى در كار خود حيران بمانند ، ثمر نوشند گاهى در ثمرقند * زمانى نى ثمر يابند نىقند ، چنين باشد در اول حال ايشان * بود در افتوخيز اقبال ايشان ولى يابند آخر سرفرازى * چو سلطان جهان خاقان غازى ظهير الدين محمد پادشاهى * كه مانندش نبوده دين پناهى خديو كامران پر تهور * ملاذ ملك و ملت شاه بابر . و كيفيت حال خجسته مآل آن پادشاه سعادتمند بعد از فتح سمرقند آن بود كه بسبب امتداد ايام محاصره و كثرت وقوع محاربه و مناظره سمرقنديان بغايت مفلوك و بىبضاعت شده بودند چنانچه اكثر ايشان جهة زراعت تخم و تقاوى مسألت مينمودند لا جرم از همه رعايا و مزارعان آن خطه جنتنشان امرا و لشگريان پادشاه نافذ فرمان را چيزى نرسيد و جزئى كه از هرطرف الجه گرفته بودند در اندك زمانى خرج شده خرجى همگنان باتمام انجاميد و اوزون حسن كه در اخسى بموجب فرمان واجب الاذعان حاكم بود و پيوسته از غايت شرارت نقش فتنهانگيزى بر صحيفهء ضمير تحرير مينمود از اختلال احوال ملازمان موكب ظفر مآل خبر يافته نهانى قاصدان بسمرقند فرستاده امرا و سپاهيان را بسلطنت جهانگير ميرزا دعوت كرده ابواب مكر و تزوير برگشاد چون كوچ و متعلقان آن طايفه در فرغانه بود و بواسطهء افلاس توقف در سمرقند موافق مزاج ايشان نمىنمود رشتهء اخلاص را بانامل عدم وفا بگسيختند و يكيك و دودو باندجان آورده از سمرقند بگريختند و خان قلى و بيان قلى و ابراهيم بيكچيك و سلطان احمد تنبل از آن زمره بودند بلكه تمامى مغولان بموافقت اين جماعت فرار برقرار اختيار نمودند پادشاه ستودهخصال چون حال بر اينمنوال ديد خواجه قاضى را كه معتقد اوزون حسن بود بصوب اخسى روان گردانيد تا باتفاق در تسكين آن فتنه كوشش نمايند و گريختگانرا بسمرقند بازفرستاده بعضى از ايشان را تأديب فرمايند چون خواجه قاضى به مقصد رسيد و سبب آمدن را بسمع اوزون حسن رسانيد به اجتماع آنمردم فرمان فرمود و بعد از آنكه اكثر ايشان جمع آمدند بموافقت سلطان احمد تنبل شعار خلاف پادشاه ظاهر ساخته و ميرزا جهانگير را بسلطنت نامزد كرده قاصدى بپايهء سرير اعلى فرستادند و به زبان جسارت پيغام دادند كه چون دار السلطنهء سمرقند بحيز تسخير پادشاه سعادتمند درآمده لايق چنان مىنمايد كه ولايت اندجان متعلق بديوان جهانگير ميرزا گردد و پادشاه خورده دان اينملتمس را به دو جهة اجابت نفرمود اول آنكه در آن ولا سلطانمحمود خان همين توقع كرده بود و مقبول نيفتاده ديگر در آنمحل كه سلطان احمد تنبل و اكثر ملازمان درگاه سپهر اشتباه از سمرقند باندجان گريخته بودند اگر التماس معاندان درجه قبول مىيافت مردم دور و نزديك و ترك و تازيك حمل بر ضعف حال نواب بارگاه سلطنت و استقلال مىنمودند و چون قاصد امراء فرغانه مراجعت كرد و جوابيكه شنيده بود بر زبان آورد تمامى مخالفان در اخسى كه مغر عز جهانگير ميرزا بود مجتمع گشته در شيوهء بغى و عصيان طغيان نمودند و لشگر باندجان كشيده ايلغارى بسر تولون خواجه مغول كه بموجب